دختری دلش شکست
دختری دلش شکست
رفت و هر چه پنجره
رو به نور بود
بست
***رفت و هر چه داشت
یعنی آن دل شکسته را
توی کیسه زباله ریخت
پشت در گذاشت
***
صبح روز بعد
رفتگر
لای خاکروبه ها
یک دل شکسته دید
ناگهان توی سینه اش پرنده ای تپید
چیزی از کنار چشم های خسته اش
قطره قطره بی صدا چکید
***
رفتگر برای کفتر دلش
آب و دانه برد
رفت و تکه های آن دل شکسته را به خانه برد
***
سال هاست
توی این محله با طلوع آفتاب
پشت هر دری
یک گل شقایق است
چون که مرد رفتگر
سال هاست
عاشق است
عرفان نظر آهاری
نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه شانزدهم دی 1389
ساعت 12:24 موضوع |
لینک ثابت
لعنت به من
درود
لعنت به من
کاری کردم که همیشه ازش میترسیدم
کاریو کردم که بقیه باهام کردن
منم مثل اونا شدم
تازه فک میکردم زندگیم خوب پیش میره
دل یه نفرو شکستم
زدم زیر قولام
زیر حرفام
دل یه نفرو شکستم
لعنت به من.......
پ.ن:میدونم کسی نمیخونه وا۳ آروم شدن خودم مینویسم
پ.ن۲:روزگاری یک آبجی داشتیم که حتی اسمشم نمیدونستیم!
خیلی دلمون براشون تنگ شده
اما مثین که بیوفا از آب درومد!
نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389
ساعت 18:41 موضوع |
لینک ثابت
اعتماد به نفس یک خانم!
درود.پس از سالها اینو میزارم!
یکم خنده هم بد نیست.
وماس هيلر ، مدير اجرايي شرکت بيمه عمر ماساچوست ، ميو چوال و همسرش در بزرگراهي بين ايالتي در حال رانندگي بودند که او متوجه شد بنزين اتومبيلش کم است. هيلر به خروجي بعدي پيچيد و از بزرگراه خارج شد و خيلي زود يک پمپ بنزين مخروبه که فقط يک پمپ داشت پيدا کرد.او از تنها مسئول آن خواست باک بنزين را پر و روغن اتومبيل را بازرسي کند.سپس براي رفع خستگي پاهايش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزين پرداخت.
او هنگامي که به سوي اتومبيل خود باز مي گشت ، ديد که متصدي پمپ بنزين و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتي او به داخل اتومبيل برگشت ، ديد که متصدي پمپ بنزين دست تکان مي دهد و شنيد که مي گويد :” گفتگوي خيلي خوبي بود.”
پس از خروج از جايگاه ، هيلر از زنش پرسيد که آيا آن مرد را مي شناسد.او بي درنگ پاسخ داد که مي شناسد.آنان در دوران تحصيل به يک دبيرستان مي رفتند و يک سال هم با هم نامزد بوده اند.
هيلر با لحني آکنده از غرور گفت :” هي خانم ، شانس آوردي که من پيدا شدم . اگر با اون ازدواج مي کردي به جاي زن مدير کل، همسر يک کارگر پمپ بنزين شده بودي.
” زنش پاسخ داد :” عزيزم ، اگر من با او ازدواج مي کردم ، اون مدير کل بود و تو کارگر پمپ بنزين .”
نوشته شده توسط امیر در دوشنبه سوم خرداد 1389
ساعت 19:12 موضوع |
لینک ثابت
تموم شد رفت
چیه دلم گرفتی
واسه چی داری گریه میکنی ؟
چیه دلم شکستی
واسه کی داری گریه میکنی ؟
چیه دلم غریبی
چی دیدی داری گریه میکنی ؟
میگی گذاشته رفته
اونی که مثه نفس تو بود !!
میگی دلتو شکسته
اونی که همه کس تو بود!!
میگی دیدی نمونده
پای همه حرفایی که زده بود!!
دل من میدونم داری دیوونه میشی
اما باز بی خیالش ...
دل من میدونم داری ویرونه م
اما باز بی خیالش ...
بابا بی خیالش ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اصلاح شد!
نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388
ساعت 13:9 موضوع |
لینک ثابت
دختری دلش شکست
دختری دلش شکست
رفت و هر چه پنجره
رو به نور بود
بست
***
رفت و هر چه داشت
یعنی آن دل شکسته را
توی کیسه زباله ریخت
پشت در گذاشت
***
صبح روز بعد
رفتگر
لای خاکروبه ها
یک دل شکسته دید
ناگهان توی سینه اش پرنده ای تپید
چیزی از کنار چشم های خسته اش
قطره قطره بی صدا چکید
***
رفتگر برای کفتر دلش
آب و دانه برد
رفت و تکه های آن دل شکسته را به خانه برد
***
سال هاست
توی این محله با طلوع آفتاب
پشت هر دری
یک گل شقایق است
چون که مرد رفتگر
سال هاست
عاشق است
عرفان نظر آهاری
نوشته شده توسط امیر در شنبه پنجم دی 1388
ساعت 9:2 موضوع |
لینک ثابت
دلم را سپردم به بنگاه دنیا
دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روزبرای دلم مشتری آمد و رفت
و هی این و آن سرسری آمد و رفت
ولی هیچ کس واقعاً اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم، قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد
یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است
یکی گفت: چه دیوارهایش سیاه است!
یکی گفت: چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است!
و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری
و من تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
و فردای آن روزخدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.
عرفان نظرآهاری
همسری دلم واست خیلی تنگ شده!تورو خدا خطت رو درست کن.جون من!
نوشته شده توسط امیر در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388
ساعت 19:4 موضوع |
لینک ثابت
نشد یه قصری بسازم....
نشد یه قصری بسازم پنجرهاش ابی باشه
من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه
نشد یه جا بمونه و آخر بشه ماله خودم
حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم
با همه التماس من نشد دیگه نره سفر
شعرام بجز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر
نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم
نه این که من نخوام برم نذاشت گلهارو ببینم
نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم
یکی میگفت خواب دیده که اون گفته عاشقش میشم
اما نشد ، اما نشد قسمت ما یه لحظه ی روشن و خوش
پیغام واسش فرستادم بیا بازم منو بکش
نشد که نشکنه بازم این چینی شکستنی
هیچ جای دنیا ندیدم هیچ جای دنیا ندیدم
عجب چشای روشنی
باور نکرد یه موجشو به صدتا دریا نمیدم
یه تار مو خواستم نداد گفت به تو دنیا نمیدم
راست میگه هر چی اون بگه راست میگه هر چی اون بگه
من کجا و دیوونگی
چه جوری به حرفش گوش کنم
اون گفت بچسب به زندگی
خلاصه آخرش نشد ما گل سرخ رو بو کنیم
اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم
نشد یه بار برسم به آرزوهای محال
یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه کال
نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم
گذشته کار از کارمون
دیر شده به خدا قسم
نشد به موقع این کویر ابری بشه بارون بگیره
نشد خودش آینه که هست بیاد و شمعدون بگیره
نشد بپاچم زیر پاش عطر گل محمدی
نشد بهم جواب بده
حتی بهم بگه بدی
نشد دوستت دارم بگه
به من که نه به دیگری
نشد یه بارم رد بشه
از روی شعرا سرسری
نشد یه کاری بکنه
که بدونم دوستم داره
آتیش گرفتم و یه بار
نگام نکرد بگه آره
نشد یه بار حرف بزنه
نزاره پای سرنوشت
نشد یه شب نگم خدا الهی که بره بهشت
نشد بشه یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم
نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم
نشد بره
نشد نره
نشد بخواد
نشد بیاد
نشد ولی
شاید بشه
واسم دعا کنید
زیاد
از شما پنهون نکنم
یه حرفهایی بهم زده
گفته همین روزا میاد
اما هنوز نیومده
قصه داره تموم میشه
مثل تموم قصه ها
فقط واسم دعا کنید
اول خدا بعدا شما
قصه داره تموم میشه
مثل تموم قصه ها
فقط واسم دعا کنید
اول خدا بعدا شما
مریم حیدر زاده
نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388
ساعت 18:57 موضوع |
لینک ثابت
خواب.......
درود
د.م(دختر مجهول!)که به دلایل امنیتی اسمت نوشته نمیشه!
نمی دونم الان کجایی.داری چیکار میکنی.چه حالی داری.....
اما من:دلم برات خیلی خیلی تنگ شده.فکر نمی کردم یه روز اینجوری بشه.اینقدر الکی از هم دوربشیم.نمی دونی روزی چندبار بهت زنگ میزنم . چند بار چراغ بالای گوشی(که وقتی اس ام اس میاد چشمک میزنه)رو چک می کنم مثل قدیم.آخه چرا دیگه جواب نمیدی؟یعنی به همین سادگی من باید از دستت بدم؟؟یعنی اینقدر الکی باید از هم جدا بشیم؟(همسر!!!!).امیدوارم خیلی زود یه خبری بهم بدی وگرنه مجبرم یه کارایی بکنم............
دیشب خوابتو دیدم.همون اولای شب بود و چیز زیادی ازش یادم نمیاد اما یادمه از شوق از خواب پریدم و باخودم گفتم باید این خواب یادم بمونه با اینکه بعدش ۳تا خواب دیدم!اما هنوز یه چیزایی یادمه
خوب دیدم که من پیشتو بودم.یعنی اول توی یه مکانی (مثل خونه)بودیم بعدش همه باهم(با خانواده شما)رفتیم به یه باغ خیلی بزرگ.
اونجا من و تو نشسته بودیم و داشتیم حرف میزدیم تو همش میخندیدی.یادمه تو بهم گفتی :من ساعتم رو دادم به روشا.حواست باشه بهش نگی این ساعت قبلا مال من بوده))
بعد همینجور که داشتیم حرف میزدیم و میخندیدیم روشا اومد پیشمون.دیدم یه ساعت خیلی قشنگ تو دستشه داره بهش نگا میکنه.من بلند گفتم:((همسر این همون ساعتیه که قبلا مال تو بوده؟))یکدفه یادم اومد که نباید اینو میگفتم.ترسیدم که الان دعوامون بشه اما تو خندیدی.دستمو گرفتی و منو با خودت میبردی.اینقدر خندت ناز بود که هنوزم بهش فکر می کنم دوست دارم هیچوقت اون خواب تموم نمیشد.شاید منظورم رو نفهمی.یعنی مطمئنا نمی فهمی.اما اون حس....... فقط از خنده ی تو و از شوق و ذوق اون بود که از خواب پریدم
تورو خدا زودتر پیدا شو!دوست دارم .منتظرم.خوش باشی
نوشته شده توسط امیر در جمعه سیزدهم آذر 1388
ساعت 13:22 موضوع |
لینک ثابت
کجایی؟
مردم
خبر بده!
نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه یازدهم آذر 1388
ساعت 13:56 موضوع |
لینک ثابت
یاد یاران!!!!
درود به همه
امیدوارم خوب باشید
این پست برای خوندن نیست!!!
فقط برای نوشتنه!!!
:
من یه روز آدرس وبلاگم رو به فرناز دادم
اما هیچوقت به وبلاگم نیومد!
حالا مینویسم(که اگه اومد.....)
من همیشه به یاد توام
تو این ۳سال هیچوقت بدون یاد تو نبودم
(نوشتن این حرفا خیلی سخته)
اما تو چی؟؟؟؟؟
تو واسه خودت خوش بودی
از اولم این بازی رو شروع کردی واسه تفریح....
و من بدبخت رو بیچاره کردی!!!!!!!
توکه رفیق نیمه راه بودی چرا گفتی تا بینهایت دوست دارم؟؟؟
چرا منو به خودت وابسته کردی و بعد اونجوری داغونم کردی؟؟؟
دیگه نمی تونم بنویسم...........
نوشته شده توسط امیر در جمعه بیست و نهم آبان 1388
ساعت 20:49 موضوع |
لینک ثابت